تبليغاتX
عاشق همیشه تنها
عاشق همیشه تنها

برای تو می نویسم...

 

برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...

 

برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست ...

 

برای تويی كه احسا سم از آن وجود نازنين توست ...

 

برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

 

برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...

 

برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...

 

برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...

 

برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است...

 

... تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است برای

 

برای تويی كه قلبت پـا ك است ...

 

برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...

نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 2:0 توسط سحرناز خانوم | |

در عرض ي دقيقه ميشه ي نفر رو خرد كرد...

 

در ي ساعت ميشه ي نفر رو دوست داشت...

 

 و در ي روز ميشه عاشق شد...

 

ولي ي عمر طول ميكشه تا كسي رو فراموش كني...

 

نوشته شده در چهارشنبه 19 بهمن1390ساعت 20:9 توسط سحرناز خانوم | |

رهايم مکن

ديگر نمي‌گريم


ديگر نمي‌گويم


تنها پنهان مي‌شوم


تا تو را ببينم


كه مي رقصي و مي خندي


تا به تو گوش دهم


كه مي خواني و مي خندي


بگذار تا سايه‌ي سايه‌ات شوم


تا سايه‌ي دستت شوم


يا نه حتي بگذار تا سايه‌ي سگت شوم

رهايم مکن


من، برايت واژگاني سودايي مي‌آفرينم


تا تنها تو آنها را درك كني


من، با تو سخن مي‌گويم


با واژگاني دلداده


كه دوبار افروختگي قلب‌هايشان را ديده‌اند


من، برايت بازمي‌گويم


داستانِ آن شاهي را


که از نديدنت جان سپرد.

رهايم مکن

نوشته شده در شنبه 10 دی1390ساعت 1:27 توسط سحرناز خانوم | |

تو را مثل باران بهاری دوست دارم

                                               حتی اگر بر من نباری دوستت دارم

حتی همین حالا که از من سیر سیری

                                                 حتی در این چشم انتظاری دوستت دارم

توکیستی که اینچنین در رگ رگم هستی

                                                  تو از کدام ایل و تباری دوستت دارم

بااینکه از من خسته ای با اینکه خیلی سرد

                                                   تنهام داری میذاری دوستت دارم

تو مثل بارانی و من هم عاشقت هستم

                                                    بر من بباری یا نباری دوستت دارم

نوشته شده در جمعه 2 دی1390ساعت 2:8 توسط سحرناز خانوم | |

پرنده نیز عاشق بود
گهی می رفت
گهی می ماند
سپس در اوج تنهایی
گهی آواز غم می خواند
*
از این شاخه به آن شاخه
خودش را جستجو می کرد
و هر گلبرگ خوش رنگی
دلش را زیرورو می کرد
*
نه می خوردو نه می خوابید
نه می پیچید ، نه می تابید
نگاهش خسته بود اما...
به جایی دور می تازید
*


ومن حالا
به پشت پنجره ، تنها
برایش اشک می ریزم
و دستم را
برایش می برم بالا
و می خوانم دعا
*
اما !!
*
پرنده گفت :باید رفت
پرنده رفت
پرنده دور شد حالا
دگر اورا نمی بینم
*
پرنده خوب و صادق بود
پرنده نیز عاشق بود

نوشته شده در جمعه 1 مهر1390ساعت 2:43 توسط سحرناز خانوم | |

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:

می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون
 
 هیچ کمکی چگونه
 
میتوانم  برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او

 از تو نگهداری  خواهد کرد

اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در بهشت، من هیچ

کاری جز

خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند

خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق

 او را احساس

خواهی کرد و شاد خواهی بود

 کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟...

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است

 بشنوی

در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی

 کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟

اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات  دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد

 و به تو یاد 

می دهد که چگونه دعا کنی.

 کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند،چه

 کسی

از من محافظت خواهد کرد؟

فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود

 کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت

خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه

بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود

 در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد 

کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند.

او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:

خدایا !اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید..

خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد:

نام فرشته ات اهمیتی ندارد، می توانی او را ...

*** مـادر***

صدا کنی


 

نوشته شده در جمعه 4 شهریور1390ساعت 3:55 توسط سحرناز خانوم | |

در همین نزدیکی ،


کوچه باغی زیباست،


که درآن خاطره هایم پیداست،


آسمانش آبی است،


جوی آبی جاریست


و شقایق که درآن آفتابی است، غنچه ای می خندد،


شاخه ای می رقصد و زمان از گذر ثانیه جا می ماند،


لحظه هایی زیباست ،


خاطره یا رویاست،


هر چه هست ،


در نظر من یکتاست،


قاب یک خاطره در آن پیداست

نوشته شده در جمعه 31 تیر1390ساعت 0:19 توسط سحرناز خانوم | |

مرا ببوس وقتي به ديدارم ميايي مرا ببوس .

عشق و نياز را در نگاهت ديدم و خواهش گلبرگ هاي لبت را حس كردم پوست لطيف صورتت به گونه ام

كشيده شد و لبان قشنگت از كنار صورتم گذشت چقدر دستان به هم گره خورده مان داغ شده بود وقتي لبانت

جلوي لبان من بود و يك لذت بزرگ برايمان كمين كرده بود . ولي افسوس ...

ترديد مثل خون از لبانت جاري شد و حال هر دومان را به هم زد از من فاصله گرفتي و پيچك غم دور تا دور

 اندام من پيچيد ...                                                   

نوشته شده در سه شنبه 14 تیر1390ساعت 1:32 توسط سحرناز خانوم | |

تو نیستی که ببینی

 

                چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست

 

چگونه جای تو در برق شیشه ها پیداست

 

تو نیستی که ببینی

 

چگونه پیچیده است طنین شعر نگاه تو در ترانه ی من

 

تو نیستی که ببینی

 

چگونه می گردد نسیم روح نواز تو در باغ بی جوانه ی من

 

به خواب میماند!

 

تنها به خواب میماند!

 

چراغ آیینه ی دیوار بی تو غمگین است

 

تو نیستی که ببینی

 

چگونه با دیداری به مهربانی یک دوست از تو می گویم

 

تو نیستی که ببینی

 

چگونه از دیواری جواب می شنوم

 

تو نیستی که ببینی

 

دل رمیده ی من بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است ...

نوشته شده در سه شنبه 10 خرداد1390ساعت 22:13 توسط سحرناز خانوم | |

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

من از نهایت شب حرف ميزنم

 

من از نهايت تاريكي

 

و از نهايت شب حرف مي زنم

 

اگر به خانه ي من آمدي براي من اي مهربان چراغ بياور

 

و يك دريچه كه از آن

 

به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم

 

فروغ فرخزاد

نوشته شده در چهارشنبه 31 فروردین1390ساعت 1:20 توسط سحرناز خانوم | |

داری میری ولی انگار 

 

نمیشه اینو باور کرد  

      

نگاهم خالیه-لبهام    

     

نمیتونن بگن برگرد

 

نگاهت میکنم - لبخند  

    

روی لبهام ماسیده

 

یه بغض توی گلو دارم

 

یه عالم آه توی سینه

 

تومیگی جسم ماتنهاست

 

ولی ما باهمیم هردو

 

نکن گریه تحمل کن

 

نگهدار حرمت دردو

 

نگاهت میکنم خسته

 

وبعد چشمامو میبندم

 

دیگه هرجا بگن از عشق

 

به این افسانه میخندم

 

داری میری ولی هرگز

 

نمیشم سد راه تو

 

اگه رفتن گناهت بود

 

گذشتم از گناه تو

 

نوشته شده در پنجشنبه 12 اسفند1389ساعت 0:58 توسط سحرناز خانوم | |

 

غمم تكراريست و غصه ام كهنه است در تنها قسمت روشن ذهنم جرقه ي اميدي بين شعله

 هاي سركش خستگي گم مي شود و صداي زجر آلود نفس هايم روي پيكر برهنه ام

 مي پيچد . كاش امشب هم صداي جيرجيرك را از پشت پنجره بشنوم مثل قبلا يادت هست

شب هايي كه جيرجيرك روضه ي غمگين خود را نثار اشك هاي دائمي و بي چون و چراي

 من مي كرد .

كاش شخصي با همين اشك ها كه بي وقفه در راه تو مي ريزند خاطرات كثيف ذهنم

 را مي شست و بعد ذهن پاكيزه ام را در مقابل آرامترين نسيم پهن مي كرد .

 دلم مي خواد آن شخص تو باشي يا آن نسيم نفس عميق شبانه ي تو باشد . افسوس كه

در انتهاي قلب وسيعت هم جاي كوچكي براي من نيست .

افسوس و صد افسوس كه روح تو آن قدر بزرگ است كه در بستر حقير قلب من جا نمي گيرد

و باز هم افسوس كه نفس هايي كه شبانه روز مي كشي در هيچ كدام نشاني از من نيست.

 آه لبهايت كه معبر پاكي نفس هايت هستند . هيچ مي داني كه من از درك زيباييشان عاجزم

؟!چطور خدا توانسته آنهمه زيبايي را در يك جا جمع كند . زمينه ي صورتي كه با خطوط پيچ

و مارپيچ قرمز و زرشكي حاشيه بندي شده است و آن برجستگي خواستني اش .

 فقط خدا مي داند كه چقدر زيباست . هر بار كه لب مي گشايي من دوباره عاشق مي شوم

 و وقتي لبانت به هم مي پيوندند من به اوج عشق خود مي رسم .

 افسوس كه لبانت را براي من باز نمي كني و براي من نمي بندي اشكهاي پرحرارتم گونه ام

را مي سوزانند و وقتي به لبم مي رسند من دوباره به ياد تو مي افتم .

صداي جيرجيركي كه از پشت پنجره مي آيد و باز هم همان روضه ي غمگين بي تو بودن را

برايم سر مي دهد و من اشكهايم را به ثانيه ها مي بخشم . ثانيه ها يي كه مي ميرند

و جاي خود را به ثانيه هاي ديگر مي دهند .

يادت باشد با آمدن هر ثانيه ، ثانيه اي مي ميرد . پس قدر ثانيه ها و اشك هاي مرا بدان .

نوشته شده در سه شنبه 12 بهمن1389ساعت 0:30 توسط سحرناز خانوم | |

وقتی میشی نیاز من اگه نباشی پیش من

 

اشکای چشامو ببین که میریزه به پای تو

 

بازم که بی قرارمو دلواپس نگاه تو

 

تموم هستی من بمون همیشه پیش من

 

اگر شدم عاشق تو نذار که بی تاب

 

لالایی شبام تویی نذار که بی خواب بمونم

 

دارم برات شعر می خونم شاید به یادم بمونی

 

فقط یه چیز ازت می خوام همیشه عاشق بمونی

 

دوست دارم خیلی کمه ولی جز این چیزی نبوده

 

واژه ها را ولش کنیم عشقمو از چشام بخون 

نوشته شده در دوشنبه 29 شهریور1389ساعت 21:8 توسط سحرناز خانوم | |

نه فريادي ، نه نغمه اي ، نه سرودي ، فقط سكوت مي كنم و مي دانم كه حرف هايم را از

چشمهايم مي خواني .

 

نه دفتري ، نه قلمي و نه كلمه اي ، فقط دست هاي تهي ام را پيش رويت مي گيرم و

مي دانم كه كتابهاي نانوشته ام را از سطرهاي سپيد دستهايم مي خواني .

 

همه حرفها ، شعرها و نثرهايم براي آنهايي كه هيچ گاه به درون كلمات سفر نكرده اند .

 

دلتنگي يك ابر پاره پاره را نديدند و حسرت سيبهاي سرخ را در هنگام فرو افتادن از شاخه

نشنيدند و لحظه لحظه ي سكوتم و نثرهايي كه هرگز نخواهم نوشت و تصويرهايي كه تا ابد

 نخواهم آفريد براي تو

 

باز و بسته شدن پلكهايم ، فرو رفتن و بر آمدن نفسهايم ، رفت و آمد اين جسم خاكي ام ،

براي آنهايي كه جز خيابانها و پياده روها گذرگاهي نميشناسند و شكفتن روحم در باران ، زيانه

 كشيدن آتشكده ي احساسم در شبهاي تنهايي و كبوتران مهرباني كه در آسمان قلبم پرواز

مي كنند ، براي تو براي يافتن تو 

 

 براي ديدار تو نياز به جستجو نيست من در چوبها ، سنگها ،

 

آبها ، آتشها ، گلها و خارها تو را مي بينم .

 

من در بال گنجشكها ، خطوط ساده ي برگها ، تپش موجها و سركشي شعله ها تو را حس

مي كنم من از لحظه اي كه چشم به دنيا گشودم دنبال خود مي گردم .

 

 دنبال فرشته ها و

 ارواح زلالي كه در ازل مي شناختم و سكوت پر ابهتي كه زير پايم جريان داشت .

 

همه ي شاديهاي كودكانه و زميني و خنده هاي ترد و روشنم براي آنهايي كه آسمان گرفته و

ابري را دوست ندارند و همه اشكهايم كه به اندازه ي بزرگترين اقيانوسهاست و اندوه هاي

 بلورينم كه بوي غربت پيامبران را مي دهند ، براي تو  .

نوشته شده در جمعه 19 شهریور1389ساعت 1:25 توسط سحرناز خانوم | |

عاشقونه من می نویسم برات از بی کسیم

 

خبر میدم بهت از قصه های دلواپسیم

 

چشم من به چه شوقی به هوای تو بارونیه

 

تپش قلب من فقط با یاد تو موندنیه

نوشته شده در سه شنبه 16 شهریور1389ساعت 0:30 توسط سحرناز خانوم | |

هر شب وقتی تنها می شم حس می کنم پیش منی

 

دوباره گریم می گیره انگار تو آغوش منی

 

روم نمیشه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمامه

 

وقتی نیسی پیش من انگار دستات تو دستامه

 

قول بده وقتی تنها می شم بیای کنار من

 

شبهای جمعه که میاد بیای سر مزار من

 

دوباره باز یاد تو شد زمزمه های نبودنم

 

ببین که عاقبت چی شد قصه ی با تو بودنم

نوشته شده در پنجشنبه 4 شهریور1389ساعت 2:18 توسط سحرناز خانوم | |

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد   

   در بهاري روشن از امواج نور   

   در زمستاني غبار آلود و دور    

  يا خزاني خالي از فرياد و شور     

مر گ من روزي فرا خواهد رسيد   

  روزي از اين تلخ و شيرين روزها   

   روز پوچي همچو روزان دگر     

 سايه اي زمروزها و ديروزها    

  ديدگانم همچو مرمرهاي سرد

      ناگهان خوابي مرا خواهد ربود  

    من تهي خواهم شد از فرياد و درد 

     خاك ميخواند مرا هر دم به خويش    

 ميرسند از ره كه در خاكم نهند  

    آه شايد عاشقانم نيمه شب    

  گل به روي گور نمناكم نهند   

   ليك ديگر پيكر سرد مرا   

   مي فشارد خاك بي احساس قبر   

   بي تو دور از ضربه هاي قلب تو     

قلب من مي پوسد آنجا زير خاك 

   بعد ها نام مرا باران و باد     

نرم ميشويند از رخسار سنگ    

  گور من گمنام مي ماند به راه 

    فارغ از افسانه هاي نام و ننگ

نوشته شده در شنبه 23 مرداد1389ساعت 16:5 توسط سحرناز خانوم | |

دوستت داشتم می دونی چرا ؟ چون حس می کردم با تو عشق تو وجود من زنده شد .

چون با وجود تو احساس می کردم دوباره متولد شدم .

 یه احساسی که تو اصلا شاید هیچ وقت نفهمی یعنی چی .

هر چی عشق و احساس داشتم به پات می ریختم .

تو هم تظاهر می کردی که یه وقت کم نیاری .

به خاطر همین هر روز بیشتر از دبروز دلم برات تنگ می شد .

 اونقدر لایق دونستمت که دو دستی قلبم رو تقدیمت کردم .

 تو هم به اصطلاح نامردی نکردی و دو دستی اونو چسبیدی و گفتی

خوب ازش نگه دار ی می کنم مطمئن باش جای خوبی سپردیش .

 همیشه می گفتی من با همه ی ادم بدا فرق دارم من مثل اونا نیستم . . .

می دونی اعتماد کردن یعنی چی ؟ اعتماد خیلی سخته .

خیلی . اونم تو این زمونه ی نامرد .

 اما من به حرفات اعتماد کردم به نگاهت و به چشمات اعتماد کردم .

درست زمانی که بهت اعتماد کردم بی احساسی رو توی وجودت دیدم .

دیدم که کم کم داری روی تمام احساساتم پا می ذاری . دیگه باورت ندارم .

 نمی خواستم اینو بگم ...

اما تو رفیق نیمه راهی بارها بهم ثابت شد .

هر دفعه خودم رو دلداری دادم که همه چی درست می شه اما نه !

تو هیچ وقت نخواستی من رو بفهمی .

 چون هر وقت بهت احتیاج داشتم هر وقت احساس تنهایی می کردم

 و به دلگرمیت نیاز داشتم پشتم رو خالی کردی و من رو تنها گذاشتی ...

اینه رسم رفاقت ؟؟؟!!

کاش می فهمیدی با قبپلبی که امانت گرفتی بد تا کردی .

 حالا می دونم تو با همه ادم بدا فرق داری !!!

اره فرق داری .

همه ی ادم بدا قلب دیگران رو یبار می شکنن

اما تو روزی چند بار قلب منو می شکنی .

 روزی چند بار من رو می کشی و دوباره زنده می کنی .

 بارها روی قلب شکسته ام پا گذاشتی و له کردی و بی تفاوت گذشتی .

می دونی چیه ؟؟

نه نمی دونی .

یعنی هیچ وقت نخواستی بدونی هیچ وقت حاضر نشدی حتی یکبار

بخاطر کسی که همیشه بخاطر تو غرورش رو له می کرد از غرور لعنتیت دست بکشی .

 دیگه می خوام دوستت نداشته باشم . شاید اینجوری یذره بتونی احساس منو درک کنی .

نمیدونم ...

شایدم مثل بقیه چیزا از اینم خیلی ساده بگذری .

 اما این رو بدون همونطوری که تو روزی صدبار دل منو شکستی .

 یکی پیدا می شه که روزی هزار بار دلتو بشکنه ... 

نوشته شده در دوشنبه 11 مرداد1389ساعت 12:40 توسط سحرناز خانوم | |

دلي پر درد و غم دارم امشب


يه سينه كوه ماتم دارم امشب


نمي خوابد دو چشم اشكبارم


هزاران فكر در هم دارم امشب


سرم سنگين و سينه تنگ و و دل تنگ


همه دردي فراهم دارم امشب

به ياد آرم شبان شادي انگيز


به يادش ديده ي پر غم دارم امشب


شده خونين دلم از رنج دوري


زمهرش چشم مرحم دارم امشب


در آغوشم اميد او نهفته است


هواي عطر مريم دارم امشب

دوستت دارم

نوشته شده در دوشنبه 28 تیر1389ساعت 5:38 توسط سحرناز خانوم | |

در زندگي مشو مديون احساس کسي ، تا نباشد رايگان عمرت گروگان کسي

زندگي دفتري از خاطره هاست ، يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک

يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ، چشم تا باز

کنيم عمر ما ميگذرد ،

 ما همه همسفريم

نوشته شده در سه شنبه 15 تیر1389ساعت 19:42 توسط سحرناز خانوم | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 آپلود عکس - شبکه اجتماعی فیس نما - قالب وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس