صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 14:2 توسط سحرناز خانوم |
اگر گریه بذاره مینویسم کدوم لحظه تو رو از من جدا کرد اگه مهلت بدی یادت میارم توی روزایی که عین شب بود تموم سهمت از دنیا عزیزم .. + نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 9:21 توسط سحرناز خانوم |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 20:33 توسط سحرناز خانوم |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 21:39 توسط سحرناز خانوم |
پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود . تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود . پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد. من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي . دوستدار تو پدر. پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران اف بي آي و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 21:23 توسط سحرناز خانوم |
سلام دوستان عزیزم خوبید . سالو مبارک ببخشید دیر اومدم . فرصت نبود . امیدوارم سال خوبی داشته باشید . **************************************** آخرین لحظه رفتن تو یادم نمیره . اشکا دونه دونه روی گونه من نشسته بود دلم از جور زمونه خسته بود وقتی که تو بوسه هاتو میدادی انگاری آتیش به قلبم میزدی نوبت من که رسید انگاری دیرت شده بود عشق بی دلیل من دست و پاگیرت شده بود بانگاه تو به ساعت دل من شکست و ریخت شیشه عمر منم تموم شد و هیشکی ندید تو میرفتی رو تن برگای خیس فکر می کردم تو خیالت کسی نیس عمریه چشم به درم منتظر نامه های سالی یبار من میخوام ببینمت توروخدا فقط یبار بخدا دلم دیگه جای شکستن نداره پیش قلب بی وفات نگاه من کم میاره امان از خوش خیالی دربه دری آوارگی دیگه لعنت میفرستم . لعنت به تو زندگی + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 20:39 توسط سحرناز خانوم |
به که گويم غم اين قصه ي ويراني خويش غم شبهاي سکوت و دل باراني خويش گله از هيچ ندارم نکنم شکوه ازو که شدم بنده ي پا بسته و سودايي خويش به کدامين گنه اين گونه مجازات شدم همه دم بنالم و سوزم زپشيماني خويش من از اين پس شده ام راوي و گويم همه شب غزل چشم تو و قصه ي ناداني خويش + نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 20:39 توسط سحرناز خانوم |
روزهاي عجيبي بود. يه جورهاي هنوز گيج و منگم باورم نميشه. روز قبلش باهاش ناهارخورديم. سه نفري رفتيم بيرون چرخيديم. تگرگ ميباريد و اون از درد کلافه بود. فکر ميکرديم هنوز يه شش هفت ماهي مهمونه. شب بعد وقتي بيهوش رو زمين اطاقش افتاده بود و پرسنل آمبولانس دورش جمع شده بودن? هنوز هم فکر کرديم حمله صرع شديد گرفته واسه همين بيهوشه. وقتي دنبال آمبولانس تا بيمارستان مثل ديوونه ها رانندگي کرديم? فکر ميکرديم صبح ميبريمش خونه. تمام اون 13 ساعت لعنتي رو پاي تختش بيدار مونديم? بلکه صدامون رو بشنوه و به حرفمون گوش کنه و بيدار شه. اما نشد. همون طور بي خداحافظي رفت. قرار بود حكم رو که خوب ياد گرفتم? باهم چند دست بازي کنيم. هنوز قرار بود بهتر که شد? دست من و عشقم رو بذاره تو دست هم. قرار بود خيلي کار هاي ديگه بکنه? آخه هنوز خيلي راه داشت. تازه هفته پيش تولد 65 سالگيش رو جشن گرفته بوديم. اما رفت خيلي آروم. انگار ديگه از درد کشيدن خسته شده بود. بعد از چهار بار عمل سخت مغزي? فکر کنم ديگه حوصله نداشت بمونه.تومور لعنتي داغونش کرده بود. هر وقت بهش قرصي چيزي ميدادن با نگاه عآجزانه اش مي گفت: بسه ديگه ولم کنين. بعد از عمل چهارم? ديگه حرف هم نميتونست بزنه. با چشمهاش التماس مي كرد. چشمهاش? نگاهاش? خنده هاش? هيچوقت يادم نميره. زجه هاي عشقم رو تخت بيمارستان? وقتي که باباش رفته بود? از ذهنم پاك نميشه. رابطهء عجيبي با باباش داشت. يه رفيق خالص بود. هر جا ميرفتيم بود. آدم اصلاً جلوش احساس معذب بودن نميکرد? اگه مشروب بود اونهم ميزد? اگه دست بچه ها سيگار بود اونهم پکي ميزد. هر جا بساط حكم به پا بود? اونهم بود. هميشه هم مي گفت ديگه مغزم ياري نميده وگر نه همتون رو يه دست ميبردم. باورم نميشه. هنوز هم باورم نميشه. حتي وقتي ديدم آروم آروم زير خروارها خاك خوابيد. هنوز هم باورم نشده. روحت شاد. آروم بخواب و مطمئن باش که هميشه هر وقت ما به قول خودت "جوونها" دور هم جمع ميشيم يادت عطرآگين مجلس ماست. + نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387 17:41 توسط سحرناز خانوم |
نگو يک روز مي يادش اين حرف را باور ندارم آخه ديگه آسمون خيلي دلش گرفته هر وقت من را ميبينه يک جوري شرمنده ميشه از اين سياه زندگي از اين عذاب که ساخت برام مثل عروسک هاي قصه ها، از اين قفس که ساخت برام شرمنده ميشه و بازم دلش مي خواهد يک چيز بگه گريه ميگيره چشماش را دوباره باروني ميشه اما قسم به عشقمون هرچي بباري تو کمه آخه نمي دوني که جاش چقدر تو چشمام خاليه + نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387 16:0 توسط سحرناز خانوم |
سلام مامان خوبی؟ اول از همه می خوام بگم دوستت دارم ،خیلی دوستت دارم. نمی دونی حالا کجا هستم؟ نمی دونی چه حالی دارم؟ خیلی زود، دیر شد؛ دارم می رم. تو رو خدا قسم گریه نکن ،چون من دارم می بینمت ها. مامان جونم ازتو 2 تا خواهش دارم گوش می کنی؟ اول اینکه برام گریه نکنی ،باشه ؟ من الان جام خیلی خوبه خیلی راحت تر از شما هاست می خوام بدونی من اینجا چه کار می کنم ؟ پس برو جای کتابهام اون کتاب قرمزه ... جسم من پیش شما نیست ولی دارم شما را می بینم.امروز صبح که بهت زنگ زدم یادته؟؟ بهم فحش دادی ،داد و فریاد هات یادته؟ خیلی ناراحت شدم ولی الهی فدات بشم می بخشمت،خودتو ناراحت نکن. می خوام چند تا حقیقت را بهت بگم. *اول اینکه این طرز فکرت که می گی هر بچه ای تو ناز و نعمت بزرگ بشه ،خراب می شه و هربچه ای که سختی ببینه قدر پول رو می بینه و آینده اش خوب می شه به نظر من اشتباه بود درست می گی ولی بچه ای که پول نداشته باشه و پول نبینه، مثل من که بدون پول است و پول نمی بینه خیلی فرق می کنه. وقتی می دیدم موبایلم قطع شده فکر می کنی ناراحت نمی شدم؟ فکر می کنی وقتی می گم میز رسم می خوام نمی خریدی ناراحت نمی شم؟ فکر می کنی روزی 1000 یا 2000 هزار تومان پول تو من را ناراحت نمی کنه؟ مامان فکر می کنی 800 هزار تومان پول مدرسه دادی و 000/000/000/20 میلیار بار گفتی تو سر من نخورده ؟ مامان جونم می دونم دوستم داری،می دونم همه زندگیت منم واسه همین دارم اینا رو برات می نویسم. مامان،تنها آرزوم این بود امروز ظهر بیام ببوسمت ولی........هرچی بود تمام شد. تو همیشه می گفتی شوهر را درست باید انتخاب کرد. مامان بذار از این حرفها بگذریم. *خواهش دومم که می دونی چیه ؟نه؟نمیدونی؟ اینه که بگم با بابا مدارا کن ،اونم دوستت داره،به جون خودت دوستت داره ولی بلد نیست ابراز کنه. مامان جون، عزیزم نبینم یه وقت بخواهید از هم جدا بشین ها.... قربون اون اشکهات برم گریه نکنی.... اگه تو گریه کنی منم ناراحت می شم. تو دوست داری من هم ناراحت باشم؟؟؟ مامان جون، بدون همیشه دوستت داشتم، تو رو و بابا رو ........... به خدا قسم من تا جایی که تونستم سعی کردم ازمن ناراحت نشی ولی نشد. تو یادت رفت من هم نیاز به محبت دارم اما آخرش..... الهی قربون چشمات برم فقط گریه نکن. + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 17:6 توسط سحرناز خانوم |
|